مهـدی یدالهی

تو به درد ما نمى خورى

مهــدی یدالهـــی
                مهـدی یدالهی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

تو به درد ما نمى خورى

.تو به درد ما نمى خورى

🔶يكى از علماء مى فرمودند: به شيخ حسنعلى نخودكى رحمة اللّه عليه گفتم كه مى خواهم شاگرد شما بشوم مرا قبول كنيد.
.
🔶فرمود: تو به درد ما نمى خورى . كار ما اينست كه همه اش بزنى توى سر نفس ‍خبيثت و اين هم از تو بر نمى آيد.
.
🔶گفتم: چرا آقا بر مى آيد، من اصرار كردم ، فرمودند: خُب از همين جا تا دم حرم با هم مى آئيم اين يك كيلومتر راه تو شاگرد و من استاد.
.
🔶گفتم: چشم . چند قدم كه رد شديم ديدم يك تكه نان افتاده گوشه زمين، كنار جوى آب.
.
🔶شيخ فرمود: برو اون تكه نان را بردار. بياور، ما هم شروع كرديم توى دلمان به شيخ نِق زدن، آخه اول مى گويند اين حديث را بگو. اين ذكر را بگو. انبساط روح پيدا كنى. اين چه جور شاگردى است. به من مى گويد برو آن تكه نان را بردار بياور.
.
🔶دور و بَرَم را نگاه كردم، ديدم دو تا طلبه دارند مى آيند، گفتم حالا اينها با خودشان نگويند اين فقير است. باز با خودم گفتم: حالا حمل به صحت مى كنند، مى گويند نان را براى ثوابش خم شد برداشت.
.خلاصه هر طورى بود تكه نان را برداشتم، دوباره قدرى جلوتر رفتم ديدم يك خيار افتاده روى زمين، نصفش را خورده بودند و نصفش دم جوى آب بود.
.
🔶حاج شيخ فرمود: برو اون خيار را هم بياور، چون تر و خاكى هم شده بود، اطرافم را نگاه كردم، ديدم همان دو طلبه هستند كه دارند مى آيند.
.
🔶گفتم: حالا آنها نون را مى گويند براى خدا بوده، خيار را چه مى گويند، حيثيت و آبروى ما را اين شيخ اول كار بُرد، خلاصه خم شدم و برداشتم ، توى دلم شروع كردم به شيخ نِق زدن، آخه تو چه استادى هستى، نون را بياور و خيار را بياور.
.
🔶آشيخ فرمودند: كه ما اين خيار را مى شوييم و نان را تميز مى كنيم ناهار ظهر ما همين نان و خيار است.
خلاصه با اين عمل نفس ما را از بين برد.
.
🔶آیت الله العظمی حاج آقا رحیم ارباب رضوان اللّه تعالى عیله فرمودند: یک روز جمعه اى ما به تخت فولاد براى زیارت اهل قبور رفتیم ، دیدیم آقاى شیخ حسنعلى(نخودکی) زیارت اهل قبور مى رود، ما خیلى خوشحال شدیم که ایشان را دیدیم و سلام علیک و آقا کى تشریف آورده اید و چطور شد قدم رنجه فرمودید؟
🔶مرحوم شیخ فرمود: براى زیارت دو نفر تخت فولاد آمده ام ، یکى براى (حسین کشیک چى) یکى هم براى (فاضل هندى).
بعد فرمودند من صبح بزیارت نجف و کربلا رفتم و الان هم آمده ام اینجا.
من هر چه اصرار کردم که آقا ظهر تشریف بیاورید برویم منزل.
فرمودند: خیر اَلان مردم در مشهد منتظرم هستند بعد خداحافظى فرمودند و غیب شدند.



تاريخ : هفدهم آذر ۱۳۹۷ | 7:46 | نویسنده : مهــدی یدالهـــی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.