مهـدی یدالهی

منافقان در نهج البلاغه

مهــدی یدالهـــی
                مهـدی یدالهی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

منافقان در نهج البلاغه

منافقان در نهج البلاغه

حضرت على (ع) در خطبه معروف شقشقيه كه در نخستين روزهاىخلافت ايراد فرمودند، مي‏ فرمايند: «هان بخدا سوگند فلان جامه خلافت را پوشيد ومي‏ دانست خلافت جز من را نشايد...، شگفتا كسى كه در زندگى مي‏خواست خلافت راواگذارد، چون اجلش رسيد كوشيد آنرا به عقد ديگرى درآورد...من آن مدت دراز را باشكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگانى او به سرآمد گروهى رانامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورائى، من از نخستين چه كم داشتمكه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان داشتند....اين دوخت و آن بريد تا سومينبه مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت».(1)
در اين خطبه حضرت با اشاره به جريانغصب خلافت، به حق خود اشاره مي ‏فرمايند و در ادامه تأكيد مي‏ فرمايند كه «بخدايى كهدانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعت كنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمامنمي‏ كردند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار را برنتابند و به يارى گرسنگانستم ديده بشتابند، رشته اين كار را از دست مي‏ گذاشتم و پايانش را چون آغازشمي‏ انگاشتم و چون گذشته، خود را به كنارى مي‏ داشتم و مي‏ ديديد كه دنياى شما را بهچيزى نمي‏ شمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمي‏گذارم» و به اين ترتيب هدف خود از پذيرشخلافت را بيان مي‏نمايند .
آن حضرت در خطبه 210 به وجود جريان نفاق اشاره كرده ومي‏ فرمايند: «(منافقان) پس از رسول خدا بر جاى ماندند و با دروغ و تهمت به پيشوايان گمراهى و دعوت كنندگان به آتش نزديكى جستند
امام (ع) در خطبه 26 شرايط قبل ازخلافت را اينگونه ترسيم مي‏ فرمايد: «نگريستم و ديدم مرا يارى نيست و جز كسانم مددكارى نيست، دريغ آمدم كه آنان دست به ياريم گشايند، مبادا كه به كام مرگ درآيند. ناچار خار غم در ديده شكسته، نفس در سينه و گلو بسته، از حق خود چشم پوشيدم و شربت تلخ كامى، نوشيدم». آن حضرت حتى بيعت مردم را اينگونه توصيف مي‏ كند: «بيعت شما بامن، بى انديشه و تدبير نبود و كار من و شما يكسان نيست. من شما را براى خدامي ‏خواهم و شما مرا براى خود مي ‏خواهيد.»(2)

 همين مردمند، كه اندكى بعد حضرت آنهارا شماتت نموده و مي ‏فرمايد:«امروز مردم از ستم حاكمان خود مي ترسند و من از ستمرعيت خويش. خواستم تا براى جهاد بيرون شويد در خانه خزيديد. سخن حق را به گوش شماخواندم، نشنيديد، آشكارا و نهان خواندم، پاسخ نگفتيد، اندرزتان دادم نپذيرفتيد»((3

اين مردم دورو كار را به جايى مي‏ رسانند كه حضرت درباره شان مي‏ فرمايد: «به خدادوست داشتم. خدا ميان من و شما جدايى اندازد و مرا بدان كه از شما به من سزاوارتراست ملحق سازد.»(4)

در جاى ديگر، در شماتت اين مردم مي‏ فرمايد: «شما كجا آتش كارزار توانيد افروخت تفو بر شما كه از زيادى آزارتان سينه‏ ام سوخت، روزى به آوازبلندتان خوانم و روز ديگر در گوشتان سخن مي‏ رانم، نه آزادگان راستينيد هنگامخواندنتان به آواز، نه برادران يكرنگ در نگهدارى راز»(5)

و نيز مي‏ فرمايد: «گرفتاركسانى شده ‏ام كه چون امر مي‏ كنم فرمان نمي‏ برند و چون مي‏ خوانم پاسخ نمي‏ دهند. اىناكسان! براى چه در انتظاريد و چرا براى يارى دين خدا گامى برنمي ‏داريد. دينى كو كهفراهمتان آورد؟ غيرتى كو تا شما را به غضب درآورد فرياد مي ‏زنم و يارى مي‏ جويم، نهسخنم مي‏ شنويد، نه فرمانم را مي‏بريد.»(6)

در خطبه جهاد نيز حضرت على(ع (شديدترين سخنان را خطاب به مردمى كه خصوصيات منافقان درباره آنها صادق است،مي‏ فرمايد : « شگفتا، به خدا كه هماهنگى اين مردم، در باطل خويش و پراكندگى شمادر حق، دل را مي‏ ميراند و اندوه را تازه مي‏ گرداند، زشت باديد و از اندوه بيروننياييد كه آماج تير بلائيد. بر شما غارت مي‏ برند و ننگى نداريد. با شما پيكارمي‏ كنند و به جنگى دست نمي ‏گشائيد. خدا را نافرمانى مي‏ كنيد و خشنودى مي‏ نمائيد. اگر در تابستان شما را بخوانم، گوئيد، هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما كمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم، گوئيد: سخت سرد است مهلتى ده تا سرما از بلاد ما دور شود. شما كه از گرما و سرما چنين مي‏ گريزيد با شمشير آخته كجا مي‏ ستيزيد؟ اى نه مردان بهصورت مرد، اى كم خردان نازپرورد، كاش شما را نديده بودم و نمي‏ شناختم كه به خدا،پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدايتان بميراناد! كه دلماز دست شما پرخون است و سينه‏ ام مالامال خشم شما مردم دون كه پياپى جرعه اندوه بهكامم مي ‏ريزيد و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، كار را در هم مي‏ آميزيد.»(7)
امام(ع ) در نامه به عبداللّه ابن عباس پس از كشته شدن محمد ابن ابي‏ بكر چنين مي‏ فرمايد: «از خدا مي ‏خواهم به زودى مرا از دستشان برهاند، به خدا اگر آرزو ىشهادتم به هنگام رويارويى با دشمن نبود و دل نهادنم بر مرگ خويش نمي‏ نمود، دوست داشتم يك روز با اينان به سر نبرم و هرگز ديدارشان نكنم.»(8)
آن حضرت خطبه‏ اى مي‏ خواندند. اشعث ابن قيس بر حرفى خرده گرفت و گفت اين سخن به زيان تواست. امام فرمودند: «تو را كه آگاهانيد كه سود من كدام است و زيان من كدام. عليك لعنة اللّه ولعنة اللّاعنين. اى متكبر متكبر زاده و اى منافق كافرزاده، يكبار در عهد كفر اسيرگشتى و بار ديگر در حكومت اسلام به اسيرى در آمدى و هر دوبار نه مال تو، تو را سودىبخشيد و نه تبارت به فرياد رسيد.»(9)
طلحه و زبير از اين كه حضرت على با ايشانمشورت نمي‏ كرد ناخشنود شدند، آن حضرت فرمود: «به خدا كه مرا به خلافت رغبتى نبود وبه حكومت حاجتى نه، ليكن شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را برعهده ‏ام گذاشتيد،چون كار حكومت به من رسيد، به كتاب خدا و آن‏چه براى ما مقدر نموده و ما را به حكمكردن بدان امر فرموده نگريستم و از آن پيروى كردم و به سنتى كه رسول خدا (ص) نهادهاست و پى آن رفتم. نيازى نداشتم تا در اين‏باره از شما و جز شما نظر خواهم و حكمىپيش نيامد كه آنرا ندانم تا با شما و برادران مسلمانم مشورت رانم. اگر چنين بودمي‏ نماياندم و از شما و جز شما روى نمي‏گرداندم.»(10)
پس از آنكه طلحه و زبيرجنگ جمل را برافروختند. حضرت درباره اين جنگ فرمود: «پشت و روى اين كار را نگريستمو ديدم جز اين راهى نيست كه جنگ با آنان را كيش پيش گيرم، يا آنچه را محمد (ص (آورده است نپذيرم. پس پيكار را از تحمل كيفر آسانتر ديدم و رنج اين جهان را بر كيفرآن جهان برگزيدم.»(11)
حضرت على در آغاز نبرد به ياران خود فرمود: «به خدايى كه دانه را كفيد و جاندار را آفريد آنها اسلام را نپذيرفتند، بلكه از بيم، تسليم شدندو كفر خود را نهفتند، چون يارانى بيابند كفر را آشكار كنند.»(12)
آن حضرت درذكر اصحاب جمل فرمودند: «بخدا اگر از مسلمانان جز يك تن را از روى عمد و بى آنكه اورا جرمى باشد نكشته بودند، كشتن همه آن لشكر بر من روا بود. چه حاضر بودند و انكارنمودند و بدست و زبان به دفاع برنخاستند تا چه رسد بدانكه آنان از مسلمانانكشتند.»(13)

و آنگاه كه جنگ جمل پايان يافت. امام(ع) فرمود: «اما بعد، اى مردم، منفتنه را نشاندم و كسى جز من دليرى اين كار را نداشت. از آن پس كه موج تاريكى آنبرخاسته بود و گزند همه جا را فرا گرفته بود.»(14)

اما با پايان يافتن جنگ جمل،جريانات نفاق پايان نيافت و بعد از آن معاويه به عنوان سردمدار آن شروع به كارشكنىبا حضرت على كرد . سپاهيان معاويه بر شهرها مي‏ تاختند و يكى از آنان به نام بسر بهيمن لشكر كشيد. آن حضرت مردم را ملامت كرده و فرمود: «شنيده ‏ام بسر به يمن درآمدهاست. به خدا مي ‏بينم كه اين مردم به زودى بر شما چيره مي‏شوند كه آنان بر باطل خودفراهمند و شما در حقّ خود پراكنده، شما امام خود را در حق نافرمانى مي ‏كنيد و آناندر باطل پيرو امام خويش، آنان با حاكم خود كار به امانت مي‏ كنند و شما كار بهخيانت. آنان در شهرهاى خود درستكارند و شما فاسد و بدكاره...خدايا، اينان از منخسته ‏اند و من از آنان خسته، آنان از من به ستوه ‏اند و من از آنان دلشكسته، پس بهتراز آنان را مونس من دار و بدتر از مرا بر آنان بگمار».(15)

مردم كوفه كار را به جايى مي ‏رسانند كه حضرت على اينچنين از دست آنها خسته است

حضرت على(ع) در نامه بهمعاويه به كفر آنان اشاره كرده و مي‏ فرمايد: «اما بعد، چنانكه يادآور شدى ما و شمادوست بوديم و هم پيوند، اما ديروز ميان ما و شما جدايى افكند، ما ايمان آورديم وشما به كفر گرائيديد، و امروز ما استواريم و شما دسختوش آزمايش گرديديد.»(16)

وهم چنين مي‏ فرمايد: «مي‏بينم كه چون جنگ دندان به تو فروبرد به فرياد آيى و چونشتران كه از سنگينى بار بنالد ناله نمايى و مي‏بينم لشكريانت با ناشكيبايى ازضربت هاى دمادم و بلاهاى سخت و برخاك افتادن درپي‏ هم. مرا به كتاب خدا بخوانند درحالى كه كافرند و در انكار و يا بيعت كرده ‏اند و از بيعت دست بردار.»(17)

امام على(ع) بر جنگ با سپاهيان بصره تأكيد داشت و فرمود: «به خدا كه من در آن صف بيكاربودم تا (سپاه جاهليت) درماند و به يكباره روى برگرداند. نه ناتوان بودم و نه ترسانامروز هم من همانم و آنان همان. باطل را مي ‏شكافتم تا حق از كنار آن به درآيد. مرابا قريش چه‏ كار؟ به خدا سوگند آن روز كه كافر بودند با آنان پيكار كردم و اكنون كهفريب خورده‏ اند نيز آماده كارزارم، من ديروز هم آورد آنان بودم و امروز هم پاى پسنمي‏گذارم».(18)
حضرت على(ع) در نامه 29 خطاب به مردم بصره مى فرمايد: «اگركارهاى ناروا و نادرست و انديشه‏ هاى نابخردانه سست، شما را وادارد كه راه جدايى درپيش گيريد و طاعت مرا نپذيريد، بدانيد كه من آماده به كار شمايم و به يك لحظه سروقت شما مي‏ آيم. اگر مرا از آمدن به سوى خود ناچار سازيد چنان جنگى آغاز كنم كه جنگ جملبرابر آن بازى كودكانه باشد
آن حضرت براى دعوت مردم به پيكار با شاميان وسپاه معاويه خطبه ‏اى ايراد فرمود: «نفرين بر شما! كه از سرزنشتان به ستوه آمدم، آيابه زندگانى اين جهان به جاى زندگانى جاودان خرسنديد و خوارى را بهتر از سالارىمي‏ پسنديد. هرگاه شما را به جهاد با دشمنان مي‏ خوانم، چشمانتان در كاسه مي‏ گردد كهگويى به گرداب مرگ اندريد، يا در فراموشى و مستى به سر مي‏ بريد، در پاسخ سخنانم درمي‏ مانيد و حيران و سرگردانيد. گوئى ديو در دلتان جاى گرفته و ديوانه ‏ايد،نمي‏دانيد و از خود بيگانه‏ ايد. من ديگر هيچگاه به شما اطمينان ندارم و شما راپشتوانه خود نينگارم.»(19)
آنگاه كه ياران امام به او گفتند كه ساز جنگ بامعاويه را آماده فرما، او فرمود: «من اين كار را نيك سنجيدم و درون و برون آن راژرف ديدم، بايد جنگيد يا به كفر گرائيد.»(20)
امام (ع) در مذمت جنگ نكردن باسپاهيان شام فرمود: «خدايتان خوارگرداند و بهره‏تان را اندك و بى مقدار، به شناختنباطل بيش از شناخت حق آگاهى داريد و چنانكه حق را پايمال مي‏ كنيد، گامى در نابودىباطل نمي‏گذاريد.»(21)
امام على(ع) در جنگ با سپاه معاويه ترديدى نداشت و سعىدر از بين بردن ترديد ديگران داشت، آن حضرت در يكى از روزهاى جنگ صفين فرمود: «خودرا خرم و سرخوش داريد و با آسانى و سبك جانى بسوى مرگ گام برداريد. اين لشكر انبوهو اين خيمه‏ هاى طناب افكنده را هدف حمله خود سازيد. به قلب آن حمله بريد و از كارشبيندازيد كه شيطان در چين و شكن آن، خانه گرفته است... پس استوار باشيد و پايدار،تا حق براى شما روشن و پديدار گردد.»(22)
آنگاه كه فتنه خوارج پديدار گرديد. آنحضرت به آنان فرمود: «سنگ بلا بر سرتان ببارد. چنانكه نشانى از شما باقى نگذارد. پساز ايمان به خدا و جهاد در ركاب رسولش به كفر خود گواه باشم؟ اگر چنين كنم گمراهباشم و در رستگارى بيراه. كنون گمراهى را راهنماى خويش و راه گذشته را پيش گيريدهمانا پس از من همگيتان خواريد و طعمه شمشير مردم ستمكار.»(23)

و چون خوارج كشته شدند. عدّه ‏اى گفتند اى اميرمؤمنان همگى كشته شدند ولى آن حضرت فرمود: «هرگز به خداكه نطفه هانيد در پشت هاى مردان و رحم مادران، هرگاه مهترى از آنان سربرآرد از پايشدراندازند.»(24).

و در سحرگاه روزى كه كه حضرت ضربت خوردند فرمودند: «حالىكه نشسته بودم خوابم در ربود، پس رسول خدا بر من گذر فرمود. گفتم اى فرستاده خدا،از امت تو چه‏ ها ديدم و از دشمنى آنان چه كشيدم. فرمود: آنها را نفرين كن. گفتم : « خدا بهتر از آنان نصيب من كناد و بدتر از مرا بر آنان گمارد.»(25)
و اين بودندمردم كوفه و منافقان زمان حضرت على و بايد گفت: «ما اهل كوفه نيستيم، على تنهابماند


موضوعات مرتبط: سخنان بزرگان

تاريخ : هفدهم آذر ۱۳۹۷ | 11:20 | نویسنده : مهــدی یدالهـــی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.