لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
عطوه علوی زیدی
پدرم عطوه زیدی بود و مرضی داشت که طبیبان از علاجش عاجز بودند. او از ما پسران که مذهب امامیه داشتیم آزرده بود و مکرر می گفت:
من شما را تصدیق نمی کنم و تا صاحب شما مهدی علیه السلام نیاید و مرا از این مرض نجات ندهد مذهب شما را نمی پذیرم.
اتفاقاً شبی هنگام نماز عشا همه یک جا جمع بودیم، ناگهان فریاد پدرم را شنیدم که می گفت: بشتابید.
به سرعت نزد او رفتیم، گفت: بدوید و صاحب خود را دریابید که همین لحظه از پیش من رفت.
ما هر چه دویدیم کسی را ندیدیم، برگشتیم و پرسیدیم: که بود؟
گفت: شخصی نزد من آمد و گفت: «یا عطوه!»
من گفتم: تو کیستی؟
گفت: من صاحب پسران تو هستم، آمده ام تو را شفا دهم.
بعد دست دراز کرد و بر موضع درد من مالید. من چون به خود نگاه کردم اثری از جای درد ندیدم.
موضوعات مرتبط: تربیتی
تاريخ : بیست و سوم بهمن ۱۳۹۸ | 22:8 | نویسنده : مهــدی یدالهـــی |









