متن داستان یک قطره عسل پایه ششم
یک روزی بود و یک روزگاری. یک مرد شکارچی بود و یک سگ شکارچی تربیت شده داشت که به او کمک میکرد. سگِ شکاری، سگی بود لاغر اندام با دستها و پاهای باریک و بلند که از هر حیوانی تندتر میدوید و همینکه شکارچی فرمان میداد سگ، خرگوشها و آهوها را دنبال میکرد و آنها را میگرفت و پیش صاحبش میآورد یا هر وقت شکارچی مرغی چیزی را با تیر میزد سگ میدوید و پیش از اینکه شکار بمیرد آن را زنده نزد شکارچی میرسانید.
یک روز مرد شکارچی با سگش به شکار رفت و در دنبال آهویی گذارشان به کوهستانی افتاد که خیلی سبز و خرم بود. در پستیها و بلندیها، درختها و گلها و علفهای فراوان روییده بود و در آن کوهستان به غاری رسیدند. شکارچی نگاه کرد و دید در اطراف غار زنبورهای عسل پرواز میکنند و از شکاف یک سنگ قطره قطره عسل میچکد. فهمید زنبورهای عسل در شکاف سنگها خانه دارند و اینطور که معلوم است مدتهاست پای انسانی به آنجا نرسیده و عسلهای زیادی جمع شده و لابلای سنگها از عسل لبریز شده و از شکاف سنگها عسل جاری شده و روی خاک خشک میشود. مرد شکارچی از دیدن این وضع بسیار خوشحال شد و با خود گفت: «اگر هیچکس دیگر گذارش به اینجا نیفتد تا مدتی از زحمت شکار راحت میشوم و هر روز میآیم قدری از این عسل به شهر میبرم و میفروشم و با آن زندگی میکنم و تا مدتها این عسل تمام نمیشود زیرا دامنهی کوه و صحرا پر از گل و سبزه است و زنبورها که در اینجا وطن دارند خیلی زیاد هستند و کارشان هم ساختن عسل است.» تنها مشکلی که در میان بود هجوم زنبورها بود. اما در دنیا هیج کاری بی زحمت نیست. شکارچی لباسهای خود را محکم بست و صورت خود را با پارچهای پوشاند و با احتیاط کوزههایی را که برای آب همراه داشت از عسل پُر کرد و به شهر برگشت و عسل را برای فروش به بازار برد و سگش هم همراهش بود. شکارچی به یک دکان بقالی نزدیک شد و گفت: «قدری عسل خالص دارم میخواهم بفروشم.»
مردِ بقال، کوزهی عسل را گرفت و کمی از آن را چشید و گفت: «آفرین بر تو و بر این عسل! من همیشه چند جور عسل موجود دارم، عسلی دارم که خودم آن را از دهات میآورم و تصفیه میکنم و موم آن را جدا میکنم و عسل خالص را میفروشم، عسل ديگری دارم که آن را با مومش از کندو خارج میکنند و میآورند و میخَرم و همانطور با موم میفروشم، عسل دیگری هست که تصفیه شده می آورند و جداگانه خرید و فروش میکنم و گاهی شربت قند و مربا با آن مخلوط کردهاند و مشتریهای عسلشناس آن را نمی پسندند، عسلهای خالص هم که از هر ولایتی میآورند مزهی مخصوص دیگری دارد اما این عسل از همهی آنها بهتر است، از عطر آن و مزهی آن معلوم است که عسلی خالص است و از ولایتی آمده که گلها و گیاهان آن معطر بوده است. من آدم با انصافی هستم و این عسل را از قیمت فروش بهترین عسلهایم گرانتر میخَرم. فقط میخواهم قول بدهی که هر چه عسل داری همیشه برای من بیاوری.»
شکارچی خوشدل شد و گفت: «بسیار خوب، قول میدهم. من با هیچکس دیگر صحبت نکردهام و عسل هم بسیار دارم، اگر بدانم که عسل را به قیمت حسابی خریدهای و مرا مغبون نکردهای هر روز یک کوزه از همین عسل برایت میآورم.»
مرد بقال خوشحال شد و کوزهی عسل را در ترازو گذاشت و آن را وزن کرد و بعد خواست عسل را در ظرف دیگر بریزد و کوزهی خالی را هم بِکِشد و وزن خالص عسل را معلوم کند. این بقال در دکان یک راسو داشت که آن را به جای گربه نگاه داشته بود تا موشهای دُکّان را بگیرد و موقعی که میخواست عسل را در ظرف دیگر بریزد یک قطره عسل روی زمین چکید و راسو که مواظب کار بقال بود فوری جلو دوید تا عسل را از زمین بلیسد. در این هنگام سگِ شکاری که همراه مرد شکارچی بود و از اول از دیدن راسو ناراحت شده بود به راسو حمله کرد و گردن راسو را گاز گرفت و خون از گردن راسوجاری شد.
مرد بقال که به راسوی خودش خیلی علاقه داشت از حملهی سگ شکاری عصبانی شد و ناسزاگویان دست دراز کرد، چوب قپان را برداشت و با یک حرکت محکم بر فرق سگ کوبید و سگ گیج شد و بیهوش افتاد. مرد شکارچی که سگ خود را بسیار عزیز میداشت اوقاتش تلخ شد و کوزهی عسل را برداشت و بر سر مرد بقال شکست. مرد بقال فریادی زد و از هوش رفت، همسایهی روبروی بقال که این ماجرا را دیده بود بازاریها را خبر کرد و گروهی اطراف مرد شکارچی را گرفتند و شروع کردند به کتک زدن و ناسزا گفتن. ساینس هاب، درد شکارچی هم که خود را در برابر آنها تنها دید کارد شکاری خود را از کمر کشید و چند نفر را زخمی کرد و داد و فریاد بلند شد و در این حال پاسبانها سر رسیدند و مرد شکارچی و چند نفر از بازاریها را گرفتند و پیش داروغه بردند و گفتند: «این مرد بازار را شلوغ کرده و اینها با او گلاویز بودند.»
داروغه از یکی يکی تحقیق کرد و گفت: «بروید ببینید مرد بقال زنده است یا نه.» خبر آوردند که بقّال سالم است، سرش کمی زخم شده و چیزی نیست. داروغه همه را پیش قاضی فرستاد و گفت: «هر چه قاضی بزرگ رأی بدهد اجرا میشود.»
قاضی از مرد بقال و صیاد و همسایهی بقال و دیگران سرگذشت دعوا را پرسید. و بعد گفت: «راسو حیوان است و میخواست یک قطره عسل بخورد، راسو را نمیتوان مجازات کرد. سگ هم حیوان است و به راسو حمله کرده است، سگ را هم نمیتوان مجازات کرد. اما مرد بقال اگر اندکی گذشت و صبر و تحمل داشت سگ را هلاک نمیکرد و اگر شکارچی هم اندکی گذشت و انصاف داشت مرد بقال را نمیزد چون تقصیر از خودش بوده که سگ شکاری را به بازار آورده. مردم هم به طرفداری از همسایهی خود جمع شدهاند و اگر مرد شکارچی را کتک زده اند به خیال خودشان از همسایهی آشنای خود دفاع کرده اند و مرد شکارچی هم از ترسش کارد را کشیده و به خیال خودش از جان خود دفاع کرده. ما میتوانیم همه را جریمه کنیم و مجازات کنیم زیرا هر کدام وقتی ظلمی از کسی دیدند باید به داروغه و حاکم مراجعه کنند و نباید خودشان اختلاف کوچک را بزرگ کنند: حالا آیا کسی شکایت دارد؟»
از میان حاضران هیچکس حرفی نزد. قاضی گفت: «گناه شما همه نادانی است و تا وقتی مردم بیسواد و نادان و عوام هستند هر روز این چیزها پیدا میشود. اگر مردم همه باسواد و وظیفه شناسی باشند آن وقت شکارچی سگ شکاری را بی قید و بند به بازار نمیآورد و مرد بقال به جای گربه در دکان راسوی تربیتناپذیر نگاه نمیدارد و اگر سگی به راسوی حمله کند با چوب قپان سگ را نمیکشد بلکه به قاضی مراجعه میکند و تاوان آن را میگیرد و دعوا تمام میشود. و اگر سگی کشته شد یک انسان کوزهای را بر سر انسان دیگر نمیکوبد بلکه به حاکم مراجعه میکند و قیمت سگ را مطالبه میکند. وقتی شهر داروغه و محتسب و حاکم و قاضی دارد همهی این اختلافها تا کوچک است حل میشود اما عیب بزرگ جهل و نادانی است. همهی جنگها و دعواها از اول کوچک است و مردم نادان آنها را بزرگ میکنند. این دعوا هم از یک قطره عسل شروع شده است و چون صیاد که باعث این فتنه بود سگش را از دست داده و کسی هم شکایتی ندارد همه را مرخص میکنم.»









